رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

سرماخوردگی _مهر ماه

   چند روز دیگه اول مهر میشه یادش بخیر  چقدر دوست داشتیم زودی بریم مدرسه و  من یادمه که همیشه کتابام  رو بو میکردم دلم میخواد باز مثل اون روزها  دنبال سرویس مدرسه بدوم تا جا نمونم .  و  دست به سینه بشینم  تا معلم بگه نیلوفر(رومینا)دهقانی   جز بچه های  خوب کلاسه ها. منم کلی ذوق مرگ میشدم   همیشه جز بچهای  ساکت و منظم و حرف گوش کن بودم .  شیطونی هامو بیرون کلاس میکردم چه خوش میگذشت . روزهای خوب دانشگاه با بچه ها شیطونی میکردیم کلی میخندیدیم پسرهای کلاسمون رو اذیت میکردیم .    3 روزه که  3 تایمون سرماخوردگی شدید گرفتیم  رادوین   عزیزم  بینی اش...
30 شهريور 1392

روزهای شیرین با رادوین عزیزم

 سلام  به روی ماهت به چشمون سیاهت  رادوین عزیزم   یکشنبه ایی با مامان جون(مادرشوهری) و دوستای خوبش 15 نفر شدیم.  خونه دختر خانم قوسی  که تازه زایمان کرده بود رفتیم   من شما رو خوابوندم تا اگه من نی نی ارتین رو بغل کردم شما اذیت نشی ولی زودی بیدار شدی و نزاشتی من ارتین کوچولو رو بغل بگیرم حتی به مامان جون هم اجازه بغل کردن ندادی. با دوستای مامان جون  کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم و کلی هم رقصیدیم   بعد دوستای مامان جون  میگفتن  ما به شما عروس مادرشوهر حسودیمون میشه اخه خیلی باهم خوبید همه جا با هم میرید   بعد گفتن که خدا کنه ما هم همچین عروس خوبی پیدا کنیم منم ...
26 شهريور 1392

اواز خوانی

این قشنگترین اواز دنیاست ... راست میگم باور کن من از شنیدنش مست میشم دیونه میشم میرم پیش فرشته ها مست بر میگردم همون اوازی که رادوین جونم موقع خوردن شیر قلوپ قلوپ ام ام اممم هوم هوم ... رادوین جونم خوب میدونی که من چقدر این اواز رو دوست دارم  به خاطر همینه که نصفه شبه که بیدارم میکنی واسه شیر خوردن. این اواز رو میخونی تا تو دلم غر نزنم  مهم نیست که من چقدر خواب الودم  مهم نیست که من چقدر سرم درد میکنه مهم اینکه من با شنیدن این اواز همه چیز رو فراموش میکنم وقتی میگم تو عشق من برای همین کاراست دیگه  تو شیرین ترین ترانه زندگی من و بابایی هستی به خاطر دل من مادر هم که شده ب...
23 شهريور 1392

یه روز خیلی عالی در رسنوران برج میلاد

سلام رادوین عزیز  سه شنبه ای الهه جون و مبین جون  بعد از یه غیبت طولانی اومدن خونمون و یه بلوز خوشگل هدیه آوردن.  خیلی  شیرین  با هم بازی میکردید چهارشنبه ای هم رفتیم برات لباس پاییزه خرید کنیم. توی مارک بنتون برات چیز مناسب پیدا نکردم و قراره فردا بریم تندیس یه فروشگاهی بود به اسم اچ اند ام و لباسای خوبی داشت ولی فرصت نکردیم اون روز برات خرید کنیم. دیشب رفتیم خیام ولی لباس خوب و مارک برات پیدا نکردم. همه درجه سه چینی بود.  بابایی مارو برد رستوران گردون برج میلاد ولی ما نتونستیم شما رو ببریم بالا. خاله نگین و مامان جون شمارو پایین نگه داشتن و کمک بزرگی شد. من و بابایی رفتیم بالا شب خیلی خوبی بود. غذاهای خیلی ...
22 شهريور 1392

پايان 15ماهگي

  چند روز بود  كه رادوين خيلي بي تابي ميكرد   يه روز صبح كه داشتم باهاش بازي ميكردم ديدم  كه 9 و 10   كامل درومده و 11 و12 پايين هم در حال بيرون زدنه .   قربونش بشم خيلي اذيت شد  .       گاهي اوقات احساساتي ميشه مياد من و محكم بغل ميكنه  منم ذوق مرگ ميشم   دارم از امروز اعداد رو باهاش كار ميكنم و   ميخوام چند تا بازيهاي  فكري براش بخرم .همه حرفهام رو متوجه ميشه و كفشهاش رو خودش  مي پوشه و چسبش رو مي بنده .  عاشقتم پسرنازم تولد فريد پسر دايي بابايي .و مادرشوهري  و رادوين وپويان پدر بزرگ  بابايي ...
22 شهريور 1392

تولد مادر شوهري

شنبه ايي  با خاله بابايي رفتيم استخر نور.    به كارشناسهاي دادگستري كارت دادن تا خانواده ها شون برن رايگان استخر و 2 نفر هم همراه ميتونن ببرن  و پدر شوهري كارت رو داد   تا ما بريم و من و مادر شوهرم و خاله بابايي رفتيم  كلي خوش گذشت رادوين رو هم بردم خونه مامانم . و همون روز اقاي انوري اينا از مشهد اومدن خونه مادر شوهري مهمون . منم از فرصت استفاده كردم تا همه دور هم هستيم  تولد بگيريم  يه كيك خريديم و رفتيم پايين .   و ايشالله كه هميشه زنده باشن و ما هر سال جشن بگيريم . شب خوبي بود  عكسها رو بعدا  ميزارم   ...
22 شهريور 1392

مسافرت شهريور ماه

 سلامبه رادوين عزيزم ودوستاي خوبم  تاخیر یه هفته ایی ما رو ببخشید خیلی سرم شلوغ بود حالا براتون تعریف میکنم ....  شنبه گذشته   با مامان جون رفتیم گلخونه دکتر رسا  خیلی وقت بود که بعد از فوت خانمش  نرفته بودم   چقدر کاکتوسها بزرگ شده بودن خیلی لذت برم   ولی کفشهای رادوین رو یادم رفته بود بیارم  همش تو بغلم بود و رادوین جونم میخواست که  خودش راه بره ولی نمیشد  کمر درد گرفته بودم  از بس تو بغلم چرخوندمش ولی با کاکتوسها لذت بردم   دوره مجردی من  بعد از کلاس دانشگاه میومدم تو گلخونه و با دکتر تو پیوند زدن گلها و  تعویض گلدون و  اب دادن به ...
18 شهريور 1392

روز خوب

  سلام به دوستا ن و گل پسر قشنگم . دیشب تولد متین خیلی بهمون خوش گذشت تا 10 شب رادوین رو پیش خودم نگه داشتم ولی   رقص نور چشمش رو اذیت میکرد  و مامانم اومد دنبالش بردش خونه . و تلفن زد که گفت رادوین خوابیده منم خیالم راحت شد و تا 3 اونجا بودیم و مامانی تماس گرفت که رادوین داره کم کم بیدار میشه .  و برگشتیم شب خونه مامان جون .  وصبح که بیدار شدم رادوین  میگفت مامامان   مامان  خیلی لذت بخش بود . و یاد گرفته میگه عمه عمه عمه  اینقدر بامزه میگه که من از خنده قش میکنم .  با وجود اینکه  خواهر شوهری ازمون دور هست ولی عمه رو یاد گرفته ومن خیلی خوشحالم که داره میگه عمه عمه . دایی ...
8 شهريور 1392

خستگی و بی خوابی

سلام   خوبید دوستان؟   چند روزی هست که نتونستم بیام تو نت .   سرم شلوغ بود  هفته گذشته عروسی دعوت داشتیم و  من و مادر شوهری 2 تایی رفتیم عروسی المیرا دختر دوست مادرشوهری. خیلی خوش گذشت کلی رقصیدیم و خندیدم و رادوین جونم رو گذاشتم خونه مامانم تا  اذیت نشه و فرداش هم رفتیم پا تختی .     چند روزه که ظهر ها نمی خوابم  یعنی این شازده پسر گل ما نمیزاره استراحت کنیم  صبحها 7 صبح بیدار باش میزنه و من رو بلند میکنه  و از موهام میگیره  میکشه که بریم ددر . از بی خوابی حال خوبی ندارم  همش کسل و بی انرژی  هستم به خاط همین دیر  به دیر میومدم  اینجا ولی د...
6 شهريور 1392
1